ساختارگرایی در فرانسه یک جریان فکری مهم در دهه ۶۰ بود که در فلسفه، تاریخ، ادبیات و روانشناسی تأثیرگذار شد. این جریان به ویژه در نقد ادبی (رولان بارت و ژاک دریدا)، روانشناسی (ژاک لاکان) و فلسفه (میشل فوکو و لویی آلتوسر) فعال بود و از اندیشههای لوی-استراوس در انسانشناسی تأثیر گرفت. با این حال، لوی-استراوس خود این افراد را ساختارگرا نمیدانست و معتقد بود ساختارگرایی واقعی در فرانسه تنها متعلق به سه نفر است: بنونیست، دومزیل و خودش.
کلود لوی-استراوس در سال ۱۹۰۸ در بلژیک به دنیا آمد و پس از تحصیل فلسفه و حقوق در دانشگاه پاریس، مدتی به عنوان دبیر کار کرد. او سپس به برزیل رفت و تحقیقات میدانی گستردهای روی گروههای سرخپوست مانند بورورو و نامبیکوارا انجام داد. در همین زمان در دانشگاه سائوپائولو به عنوان استاد جامعهشناسی فعالیت داشت. سرخپوستان آمریکا موضوع اصلی مطالعات انسانشناسی او تا پایان عمرش بودند.
زبانشناسی به عنوان ابزار ارتباط و ذخیره اندیشههای انسانی، بر فرهنگ و انسانشناسی تأثیرگذار بوده است. در قرن نوزدهم، زبانشناسان آلمانی مانند فرانس بوب و ویلیام فون همیرات، ساختارهای مشترک زبانها و جهانبینی مرتبط با آنها را بررسی کردند. امیل بنونیست و ژرژ دومزیل نیز نشان دادند که فرهنگها با وجود تفاوتهای ظاهری، ساختارهای زبانی مشترکی دارند.
فردینان دوسوسور، زبانشناس سوئیسی، تلاش کرد ساختارهای مشترک زبانها را بیابد و زبان را به عنوان یک نظام ساختاری اجتماعی معرفی کرد. او دو موضوع اصلی را در زبانشناسی برجسته کرد: تقابل میان همزمانی و توالی، و تقابل میان زبان (نظامی از قواعد و روابط) و گفتار (کاربرد محسوس زبان توسط افراد). دوسوسور مطالعه عمیق را بر زبان لازم میدانست.
پس از دوسوسور، مکتب پراگ در سال ۱۹۲۶ شکل گرفت و سه اندیشمند اصلی آن سرگنی کارچوفسکی، تیکالی سرکورچ تریزگری و رومن یاکوبسن بودند. این مکتب تحت تأثیر صوریگرایان روسی بود و زبان را از طریق ساختار شکلهای آن تحلیل میکرد. نظریه واجشناسی را توسعه داد و واجها را کوچکترین واحدهای زبانی معرفی کرد که خود معنی ندارند اما در ترکیب با یکدیگر معنی ایجاد میکنند.
مفهوم ساختار در اندیشه لوی-استراوس بر این اصل استوار است که ذهن انسان دارای فرایندها و مکانیزمهای مشابهی است که در زبانها و فرهنگهای مختلف تغییر نمیکنند. این ساختارها عمیقترین لایههای ذهن انساناند که ساختارهای دیگر بر آنها قرار دارند. لوی-استراوس ساختارهای ذهنی و اجتماعی را مانند لایههای زمینشناسی میبیند؛ هرچه به عمق بیشتر برویم، به هسته مرکزی و منشأ نخستین نزدیکتر میشویم.
ساختارها به سه رده تقسیم میشوند: ساختارهای عمیق (مشترک و بنیادین در ذهن همه انسانها)، ساختارهای پنهان اجتماعی (قابل مشاهده نیستند و فقط از طریق پیامدهایشان قابل شناساییاند)، و ساختارهای آشکار (سطحیترین ساختارها که از نیروهای لایههای زیرین تبعیت میکنند). لوی-استراوس در کتاب «انسانشناسی ساختاری» تفاوت ساختار اجتماعی و روابط اجتماعی را توضیح میدهد.
تحلیل ساختاری روشی است که در حوزههای مختلف مردمشناسی کاربرد دارد. برای اینکه یک الگو «ساختار» نامیده شود باید چهار شرط داشته باشد: نظاممند بودن، تعلق به گروهی از دگرگونیها، امکان پیشبینی واکنش الگو به تغییر، و پوشش همه واقعیتهای مشاهده شده. لوی-استراوس دو حوزه کلیدی در روششناسی خود دارد: نظام خویشاوندی و اسطورهشناسی.
لوی-استراوس در کتاب «ساختارهای ابتدایی خویشاوندی» (۱۹۴۹) تحلیل ساختاری خود را بر نظام خویشاوندی جوامع ابتدایی اعمال کرد. به نظر او، نظام خویشاوندی در این جوامع، نظامی است که فرد از طریق آن محافظت میشود. ازدواج به عنوان نوعی مبادله دیده میشود که پیوند میان دو یا چند گروه را برقرار میکند. او دو نوع مبادله را معرفی میکند: مبادله محدود و مبادله تعمیمیافته.
مبادله محدود در آن یک گروه زنی به گروه دیگر میدهد و در مقابل زنی از گروه دیگر دریافت میکند. مبادله تعمیمیافته زنجیرهای است؛ مثلاً گروه «الف» زن به گروه «ب» میدهد، گروه «ب» به گروه «ج»، و در نهایت گروه «ج» به گروه «الف» زن میدهد. در جوامعی که ثروت قابل تبدیل به کالاهای بادوام باشد، ممکن است اهدای اموال هنگام ازدواج جایگزین مبادله زن شود.
لوی-استراوس به مسئلهی منع ازدواج با محارم پرداخته است. برخی نظریهها آن را ناشی از ضعف بیولوژیکی یا رفتار طبیعی میدانند، اما او این رفتار را یک پدیده فرهنگی جهانشمول میداند که ناشی از ذهنیت انسانی و ضرورت «مبادله» به عنوان نوعی ارتباط است. از نظر او، چشمپوشی از ازدواج با زن در گروه خود، به معنای فراهم کردن شرایط مبادله با گروه دیگر است.
هرچند تعریف و حدود این حوزهها متفاوت است، اصل ساختاری مبادله و ممنوعیت ازدواج در برخی حوزهها همیشه برقرار هست. برای مثال، در ساختاری که گروه «الف» حوزه محارم و گروه «ج» حوزه دشمن است، ازدواج و مبادله بین این دو حوزه ممنوع است و به حوزه «ب» منتقل میشود. این انتقال نشان میدهد که اصول ساختاری در جوامع مختلف با جزئیات متفاوت، اما با اصول مشترک عمل میکنند.
لوی-استراوس در تحلیل اسطورهشناسی نیز از روش ساختاری استفاده کرد. او معتقد بود که اسطورهها ساختارهای عمیق ذهنی را منعکس میکنند و از طریق آنها میتوان به فهمیدن این ساختارها نزدیک شد. اسطورهها به عنوان سیستمهای معنایی عمل میکنند که از طریق مبادلههای نمادین و ساختارهای زیرین خود را نشان میدهند. این تحلیلها نشان میدهد که اسطورهها نه تنها داستانها هستند، بلکه سیستمهای معنایی پیچیدهای هستند.
ساختارگرایی در فرانسه تأثیر عمیقی بر انسانشناسی، فلسفه و علوم اجتماعی داشت. این جریان به بررسی ساختارهای زیرین فرهنگها و ذهن انسان پرداخت و نشان داد که فرهنگها با وجود تفاوتهای ظاهری، ساختارهای مشترک و عمیق دارند. این رویکرد به توسعه روشهای جدید در انسانشناسی و علوم اجتماعی کمک کرد و به فهمیدن پیچیدگیهای فرهنگی و اجتماعی کمک کرد.
ساختارگرایی نیز مانند سایر جریانهای فکری، مورد نقد قرار گرفته است. برخی منتقدان معتقدند که این جریان به بیش از حد سادهسازی فرهنگها و نادیده گرفتن تفاوتهای فرهنگی میپردازد. همچنین، برخی معتقدند که این جریان به بیش از حد تمرکز بر ساختارهای زیرین و نادیده گرفتن نقش افراد و عوامل تاریخی میپردازد. با این حال، ساختارگرایی همچنان یک جریان مهم در علوم اجتماعی باقی مانده است.
ساختارگرایی در فرانسه یک جریان فکری مهم بود که به بررسی ساختارهای زیرین فرهنگها و ذهن انسان پرداخت. این جریان به توسعه روشهای جدید در انسانشناسی و علوم اجتماعی کمک کرد و به فهمیدن پیچیدگیهای فرهنگی و اجتماعی کمک کرد. با این حال، این جریان نیز مانند سایر جریانهای فکری، مورد نقد قرار گرفته است و محدودیتهای خود را دارد. با این حال، ساختارگرایی همچنان یک جریان مهم در علوم اجتماعی باقی مانده است.