اریک فروم، روانشناس و فیلسوف آلمانی-آمریکایی، با نظریههایش در مورد آزادی، شخصیت و تأثیرات اجتماعی، به یک شخصیت مهم در روانشناسی تبدیل شد. او با نقد نظریههای فروید، تأکید کرد که شخصیت انسان تحت تأثیر عوامل اجتماعی و فرهنگی شکل میگیرد، نه تنها نیروهای غریزی زیستی. فروم معتقد بود که تنهایی و بیگانگی انسان در جامعه مدرن، ناشی از آزادی بیش از حد و از دست دادن پیوندهای اجتماعی است.
فروم در خانوادهای یهودی سنتی در فرانکفورت به دنیا آمد و از کودکی با مشکلات عاطفی و اجتماعی روبرو شد. این تجربیات او را به جستجوی پاسخهای روانشناختی برای رفتارهای نامعقول انسان سوق داد. او در دانشگاههای هیدلبرگ و مونیخ تحصیل کرد و تحت تأثیر کارل مارکس و مکس وبر قرار گرفت. فروم در دهه ۱۹۳۰ به ایالات متحده مهاجرت کرد و در movementهای صلح و ضد جنگ فعال شد.
فروم با نظریههای فروید در مورد غریزههای زیستی و عقده ادیپ مخالفت کرد و تأکید کرد که شخصیت انسان تحت تأثیر عوامل اجتماعی و اقتصادی شکل میگیرد. او معتقد بود که جامعه بیمار، افراد بیمار به وجود میآورد و باید به جای تمرکز بر روانکاوی فردی، به اصلاح ساختارهای اجتماعی توجه شود. این دیدگاه او را در درون جامعه روانکاوی فرویدی به یک شخصیت معترض تبدیل کرد.
فروم در کتاب "گریز از آزادی" (۱۹۴۱) به این نکته اشاره کرد که آزادی بیش از حد در جامعه مدرن، باعث تنهایی و بیگانگی انسان شده است. او معتقد بود که انسانها در قرن بیستم، با در دست آوردن آزادی بیشتر، از پیوندهای اجتماعی خود محروم شده و به مکانیسمهای گریز روانی مانند خودکامگی، ویرانگری و پیروی بی اراده متوسل میشوند.
فروم سه مکانیسم گریز روانی را برای گریز از آزادی و تنهایی معرفی کرد: خودکامگی (مازوخیستی و سادیستی)، ویرانگری و پیروی بی اراده. خودکامگی شامل تلاش برای کنترل دیگران یا تسلیم شدن به کنترل آنها است. ویرانگری شامل نابود کردن چیزها یا افراد برای گریز از احساس ناتوانی است. پیروی بی اراده شامل پذیرش کامل مقررات اجتماعی و از دست دادن هویت فردی است.
فروم معتقد بود که رشد شخصیت در کودکی شبیه رشد گونه انسان است. کودکان در فرایند رشد، از وابستگی به والدین به استقلال میروند، اما این آزادی باعث تنهایی و ناامنی میشود. او سه نوع رابطه والد-فرزند را معرفی کرد: همزیستی (مازوخیستی و سادیستی)، کنارهگیری-ویرانگری و عشق. عشق، شکل مطلوب ترین رابطه است که به کودک اجازه میدهد از آزادی خود بگریزد و به رشد مثبت شخصیت کمک کند.
فروم شش نیاز روانشناختی بنیادی را برای انسان معرفی کرد: ارتباط، تعالی، ریشه دار بودن، هویت، معیار جهت یابی و برانگیختگی. این نیازها ناشی از جدایی انسان از طبیعت و نیاز به برقراری روابط جدید با دیگران است. ناکامی در ارضا کردن این نیازها باعث خودشیفتگی، اخلالگری و پیروی بی اراده میشود.
فروم چند تیپ شخصیت را معرفی کرد که زیربنای رفتار انسان هستند. تیپهای بی ثمر شامل گیرنده، بهره کش، محتکر و بازاری هستند، که در آنها فرد به روشهای ناسالم با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار میکند. تیپهای ثمر بخش شامل مرده گرا، زنده گرا، مال پرست و هستی گرا هستند، که در آنها فرد به روشهای سالم و خلاق با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار میکند.
فروم معتقد بود که نحوه ارضا کردن نیازهای روانشناختی به شرایط فرهنگی و اجتماعی بستگی دارد. جامعهای که از بهره کشی و خودکامگی حمایت میکند، افراد گیرنده و بهره کش را پرورش میدهد، در حالی که جامعهای که از عشق و تعالی حمایت میکند، افراد زنده گرا و هستی گرا را پرورش میدهد. او به اصلاح ساختارهای اجتماعی برای ایجاد جامعهای سالم و ثمر بخش تأکید کرد.
اریک فروم با نظریههایش در مورد آزادی، شخصیت و جامعه، به یک شخصیت مهم در روانشناسی تبدیل شد. او با نقد نظریههای فروید و تأکید بر تأثیرات اجتماعی و فرهنگی، راهی جدید برای درک شخصیت انسان ارائه داد. فروم معتقد بود که تنهایی و بیگانگی انسان در جامعه مدرن، ناشی از آزادی بیش از حد و از دست دادن پیوندهای اجتماعی است و باید به اصلاح ساختارهای اجتماعی برای ایجاد جامعهای سالم و ثمر بخش توجه شود.